مقالات اجتماعی و سياسی

 
 

دعوت به قرون وسطا در آغازه ی قرن بيست و يكم

(چاپ شده در ديدار، دارمشتات، ١٩٩٩)

PDF نسخه

 نيلوفر بيضايی 

  آقای پويان در پاسخی كه به مقاله ی من (چاپ شده در "ديدار" شماره ی ٢٧) داده اند، پس از ارائه ی يك تعريف كاملا يك بعدی از واژه ی "سنت" و رسيدن به نتيجه ی دلخواهشان ، يعنی تلفيق "سنت" و "مدرنيته" و پس از نفی ظرورت طرح شعار سرنگونی جمهوری اسلامی ، نتيجه گيری فرموده اند كه زنان اسلامی و زنان سكولار بايد با يكديگر متحد شوند ، هر چند كه زنان اسلامی ، اصل برابری حقوق زن و مرد را قبول نداشته باشند ...

برای روشن تر شدن موضوع ، ناچارم خود را به دام بحث" سنت " و" مدرنيته " بيندازم و اين واژه ها را از نگاه خودم توضيح بدهم .

 "سنت" بر مبنای پيروی از راه گذشتگان بنا شده است و اساس نگرش آن را در جامعه ی ما بينش دينی و عرفانی تشكيل می دهد . اين بينش به اصالت يك اصل ثابت ، جاودانه و لايتغير معتقد است و انسان را تنها ،امانت دار اين اصل می پندارد. اين نگرش "جهان و هر چه در آنست" را بی ارزش می شمارد . انسان در اين نگاه ، وسيله ايست برای انتقال پيام آسمان و برای اجرای احكام آن اصل جاودانه . نتيجه ی اين نگاه برای انسان شرقی ، چيزی جز رجوع به گذشته و پيروی از الگوی گذشته نبوده است و خطر جدی اين نوع نگاه در اينست كه نتيجه اش می تواند بی ارزش انگاشتن هر نوع پژوهش و كاوش و خردورزی ، ايجاد ذهنيت "بيخيالی" از سويی ، و ترويج سكون و شیء پنداشتن انسان ،"توطئه انگاری" هر واقعه و تقويت "ناتوان انگاری" خود در درك جهان از سوی ديگر بيانجامد . جامعه ی سنتی ، برای وحی الهی بيش از عقل انسان ارزش قائل است . در چنين جامعه ای قوانين نانوشته و ارزشهای از پيش تعيين شده نقش اساسی دارند . در جامعه ی سنتی ، به سنت ها عمل می شود، بدون اينكه دليل وجودی آنها روشن باشد . در چنين جامعه ای عقل انسان محدود قلمداد می شود و عقل الهی ، مطلق .از سوی ديگر به عقيده ی من ، تعريف بالا بتنهايی ، تعريف جامعی از "سنت" نيست ، چرا كه "انسان" ضمن اينكه در زمان "حال " زندگی می كند و احيانا به " آينده" نيز می انديشد ، دارای " گذشته " نيز هست و اگر اين گذشته را نشناسد و آن را بطور اصولی نقد نكند ، اگر بدون شناخت ،صرفا به نابودی اين "گذشته " دست بزند ، و با ذهنيت يا سياه سياه ، يا سپيد سپيد ( بازمی گرديم به دوآليسم) ، به جنينی خواهد ماند كه بايد همه چيز را از ابتدا بياموزد . تنها بر پايه ی شناخت و نقد گذشته است كه می توان راهی برای آينده يافت . در اين راه بايد شهامت اين را نيز داشت كه در مقابل آنچه كه با ذات و نياز امروز انسان در تضاد است ، هر آنچه كه در اثر تكرار به عادت تبديل شده و خلاصه چارچوبهای از پيش تعيين شده و احكام جاری شده ، ايستاد و اين درست همان چيزيست كه سنت با تمام قوا در برابر آن می ايستد.

ارسطو از اولين كسانی بود كه logos را در برابر mythos قرار داد ، ولی تاكيد او بر اين بود كه اين logos بدون شناخت مبانی mythos غيرممكن است. مشكل من و شما در اينست كه بجای شناخت تاريخ ، راه ضديت با تاريخ را در پيش گرفته ايم و نهايت مدرنيسم در نگرش ما ، نفی تاريخ شده است ، بدون شناخت آن!

مشكل اصلی ما ، بدون تعارف در ‌ ‌"كوره سوادی‌‌" ماست . بقول باستانی پاريزی : ‌اگر كسی با همان روحيه كه در گذشته دنبال قاطر می دويد ، اكنون پشت ‌‌‌ ‌‌‌‌"بنز‌‌ " بنشيند، و با همان روحيه كه پشت "بنز" می نشيند ، فردا بخواهد هواپيمای "جت" براند ، اين درجازدن است ، نه تحول ، حتی سير قهقرايی است."

از سوی ديگر نمی توان منكر اين واقعيت شويم (و رگهای غرور ملی مان به تپش در آيد) ، كه ما ازطريق تمدن غربی با مفهوم "پيشرفت" و "مدرنيته" آشنا شده ايم ، چرا كه اين تمدن غربی بود كه با اصالت دادن به زمان ، به پژوهش و جستجو در پديده های عالم دست زد و به جای پايبندی به گذشته ، چشم به آينده دوخت ، چرا كه شناخت اهميت زمان ، يعنی نفی سكون و ثبات . بر مبنای اين بينش ، كه بنای آن در دوران رنسانس گذاشته شد ، انسان و تعقل ، جايگزين خدا و آسمان شد . يعنی در مقابل بينش كتاب آسمانی كه می گويد: "خدا انسان را بصورت خود آفريد " ، بينش انسان مدرن قرار گرفت كه می گويد : " انسان خدا را بصورت خود آفريد " (فويرباخ). بر مبنای اين بينش وجود انسان و جهان در حال تغيير است . در نتيجه انسان امروز دريافته است كه سكون و تكرار و غرق شدن در گدشته اصل نيست ، بلكه اصل حركت و تغيير و رشد است . نتيجه ی اين بينش رشد علم ، تلاش و پيدايش تكنولوژی است .

مهمترين دستاورد "مدرنيته" اما رسيدن به اين دستاورد بشری است كه از آنجا كه همه چيز در حال تغيير است ،حتی خود پديده ای بنام مدرنيته نيز ، نمی تواند پايان اين تغيير باشد ، پس قابل نقد و قابل تعبير است .بعبارت ديگر ذهنيت مدرن ،نقد و سنجشگری را به جای مركزيت سنت و دين قرار داده و بدين ترتيب علم را به عنوان ساختاری ضروری برگزيده است .

انسان سنتی ، دربند تاريخ است ، در حاليكه انسان مدرن دارای آگاهی تاريخی است ، و اين يعنی دو نوع نگرش تاريخ كه با يكديگر فرق های اساسی دارند. انسان مدرن بدون درهم شكستن چارچوبهای سنتی - قرون وسطايی امكان نداشت بتواند خود را بپروراند و ببالاند ، آقای پويان ‍‍‍! اينست بحث من با شما ! جامعه ی سنتی در ماهيت ناگزير خود نسبت به عقل و دانش بدبين است ، چرا كه دانش ذهن را از اسارت سنت آزاد می كند و به آن توانايی تشخيص و تصميم گيری می دهد، انسان را از گله بيرون می كشد .

انسان مدرن ، فرد است و در فرديت خود می تواند حق داشته باشد . بدون برسميت شناختن فرديت ، دستيابی به آزادی غيرممكن است . انسان سنتی اما قبيله ای می انديشد و برای حقوق فرد ارزشی قائل نيست . جامعه ی سنتی انسانها را برابر نمی داند ، بلكه آنها را از روی ميزان اعتقاداتشان به قوانين الهی و ارزشهای سنتی طبقه بندی می كند . در چنين جامعه ای راهی برای دگر انديشيدن و دگرگونه زيستن باقی نمی ماند . در چنين جامعه ای نقش زن ، نقشی از پيش تعيين شده است . حضور زن تنها در نهاد خانواده است كه ارزش پيدا می كند . زن انسان نيست ، بلكه همسر است يا مادر ... و اين يعنی محدود نمودن حضور اجتماعی او . در چنين جامعه ای چنانكه زنی به اين قواعد و نقشهای از پيش تعيين شده تن ندهد ، هرزه خوانده می شود . من اما به جامعه ای معتقدم كه در آن انسانها جدا از جنسيت و نژاد در برابر قانون برابر باشند و در فرديت خود مورد احترام قرار بگيرند. در اينصورت اجبار وجود ندارد ، بلكه انتخاب شرط است . اشكال شما اينجاست كه می خواهيد به بنده بقبولانيد كه بر بستر اجبار می توان حق انتخاب داشت و اين اشكالی ست بس اساسی .

حالا اين كه شما می خواهيد سنت و مدرنيته را هم تلفيق كنيد و بنده را غربزده بخوانيد ، حساب شماست با درجه ی شناختتان از واقعيت موجود . من نه شيفته ی "‌غرب‌" هستم و نه به آن پرخاش می كنم ، چرا كه تجربه نشان داده كه اين شيفتگی همانقدر بحران زاست كه آن پرخاش ، و بعقيده ی من اين پرخاشگران به مدرنيته هستند كه بيش از هر كس خود ،غرب زده اند. غربزدگی برای من يعنی الگوبرداری ، يعنی شيفتگی به تكنولوژی و كامپيوتر ، بدون داشتن بستره ی فرهنگی لازمه ی آن : اعتقاد به انسانيت انسان ، ديسيپلين ، نظم فكری و عقلانيت علمی .

نمی توان ده ركعت نماز را بجا آورد ، بجان خدا و پيغمبر دعا كرد ، در انتظار معجزه و ظهورامام زمان بود و در عين حال متكی بر علم بود و مدرن شد و در جهان علم پيشرفت كرد . مگر يك روز چند ساعت دارد ؟ پيشرفت با "ولش كن" و "تاخدا چی بخواد" بوجود نمی آيد . اين يعنی تزوير ، تزوير ملی! اين يعنی همان مملكت "چاچول بازها " كه صادق هدايت در اعتراض به آن خود را حذف فيزيكی كرد.

شما همين اشتباه را نيز در تحليلی كه از علل تعمق شكاف بين سنت و تجدد در ايران می دهيد ، می كنيد . علت رابايد در جای ديگر جستجو كنيد . راهتان اشتباه است . مگر بغير از اين است كه معتقدين به ماركسيسم نيز فرزندان همين فرهنگ سنتی -دوآليستی هستند؟ پيروان مدرنيسمی كه تمام عادات و رفتارشان ، تك تك قدمهايشان ريشه در سنت داشته باشد و در عين حال قربانيان دگماتيسم ناشی از سنت نيز باشند ، چاره ای جز بازتوليد نهايی همان ذهنيت سنتی مطلق بين و دگماتيسم ، منتها در جهت ديگر ندارند . مشكل در اينجاست و نه در "حداكثر كردن مدرنيته ی غربی"!!!

همان طور كه دوستان" بنياد گرای اسلامی " سابق و "ليبرال مذهبی " امروز شما نيز ، كه تا ديروز قاتلين همنسلان من بودند و امروز از مدنيت و دمكراسی (كه از غرب گرفته اند) صحبت می كنند ، حتی اگر ريشهايشان را بزنند و بسيار هم مدنی رفتار كنند و در ضمن از حقوق زن در اسلام نيز حرف بزنند ، فرزندان همين پيش زمينه ی فرهنگی هستند و نهايت پيشرفتشان برداشتن زير ابروی اسلام حسينی خواهد بود و بس . نهايت ساده انگاری خواهد بود اگر فكر كنيم اين راه به جايی بغير از تركستان ختم خواهد شد.

اينك می پردازم به آن بخش از مقاله ی شما كه تحت عنوان "اهميت جنبش زنان در نوگرايی فرهنگی" و تحت اين پوشش ، حقيقت پشت پرده ی اعتقادات شما را عريان می كند . برای روشن كردن موضوع ، چهار نكته را از ميان نوشته های آشفته تان بيرون می كشم كه اساس تفكر شما را تشكيل می دهند :

الف) شما معتقديد كه اسلام عامل عقب ماندگيهای ما نيست و اينكه سرنگونی جمهوری اسلامی نبايد مشغوليت جنبش زنان باشد و ميگوييد " ... مسائل فرهنگی و ارزشی را نمی توان به تمامی مسائل ناشی از قدرت و سياست تحويل كرد..." .

من می گويم ، در جامعه ای كه تمامی مبانی و ساختارهای زندگی را سنت ، قدرت دينی و اخلاق گرايی اسلامی تعيين می كند ، شرايط برابری برای طرح مسائل زنان و ادعای حقوق برای آنها وجود ندارد و اگر زنی يا زنانی بخواهد در اين چارچوب و با رعايت آن حرفشان را بزنند ، نه تنها تمام حرف را نمی توانند بزنند ، بلكه ناچارند به قدرت حاكمه امتيازاتی بدهند و مثل شهرزاد قصه گوی هزار و يكشب ، برای حفظ جان خود يك چارچوب تحميلی را بپذيرند و به نوعی به اين نقش تاريخی از پيش تعيين شده ادامه دهند . مثل اينكه فراموش كرده ايد كه نوك تيز حمله ی حكومت دينی از همان آغاز زنان بوده اند . جمهوری اسلامی ديمی شكل نگرفت ، جمهوری اسلامی نمود بيرونی درون بيمار جامعه ای است كه از مذهبی مذهبی اش تا روشنفكر روشنفكرش ، به محض اينكه حقوق و حضور زن مطرح می شود ، مانند يكديگر می انديشند و توافق نظر دارند و به يكجا می رسند. به تمام ادبيات كلاسيك تا معاصر ما نگاهی بيندازيد و بعد رجوع بفرماييد به رساله های امامان رنگ و وارنگ و نگاه به زن را و شخصيت زن را در اين آثار جستجو كنيد و مقايسه بفرماييد . آيا لازم است كه برای شما توضيح واضحات بدهم ، يا اينكه می دانيد و انكار می كنيد ؟!!!

من به شما اطمينان می دهم كه جنبش زنان از زمان شكل گيری جمهوری اسلامی بوجود نيامده و با سرنگونی جمهوری اسلامی نيز به پايان نخواهد رسيد . جنبش زنان وجود داشته ، وجود دارد و وجود خواهد داشت . جنبش زنان بر اساس ماهيت وجودی اش ، جنبشی است كه در اعتراض به نابرابری حقوقی آشكار و پنهان ميان حقوق زنان و مردان ، نگاه به زن بعنوان "جنس دوم" و در كل محدويت قائل شدن جوامع مردسالار برای حضور فعال و تعيين كننده ی زنان در عرصه های مختلف اجتماعی ، شكل گرفته است و بهمين دليل خواه ناخواه با مظاهر قدرت سياسی و اقتدار دولتی مذهب در تضاد قرار می گيرد و بهمين دلايل، به جمهوری اسلامی بعنوان يكی از علنی ترين مظاهر ضديت با زن و حقوق حقه ی او ، معترض است . جنبش زنان در ايران مانند همه ی جنبشهای معترضه ی شكل گرفته در آن سرزمين ، از ترس جان است كه از سرنگونی حرف نمی زند ، نه از روی توافق . شما آيا اين را نمی دانيد ، يا اينكه خودتان را به نادانی زده ايد .

زنان ما بر خلاف ادعای شما "عقب مانده " نيستند ، قربان ، "عقب نگاه داشته شده اند" . حدودتان را بشناسيد و برای جنبش زنان تعيين تكليف نكنيد . شما زن نيستيد و هرگز نخواهيد توانست ، اجحاف ناروايی را كه به زنان از بدو تولد می شود ، واقعا حس كنيد . زنی كه در يك جامعه ی سنتی و با معيارهای سنتی رشد می كند ، هيچ الگوی ديگری برای زندگی خود نمی شناسد و گمان می كند كه زاده شده تا بزايد و تنها قربانی و فداكار باشد و به بی حقوقی خود ببالد و بی حقی را مظهر زن بودن بداند . شما اما درد اين تحقير تاريخی را به لطف مرد بودن ، هرگز نكشيده ايد ، بهمين دليل از سر شكم سيری برای اين جنبش حد و حدود تعيين می كنيد و تحت پوشش دفاع از جنبش

زنان ، در نوشته تان به خودتان حق می دهيد كه منتها با يك زبان "مدنی " و "ديالوگ جو" كه امروز مد شده ، آب به آسياب حكومتی بريزيد ، كه دارد آخرين تلاشهای خود را برای برجای ماندن انجام می دهد.

اين حربه كه مردم را از"ضرورت انقلاب" بترسانيد و به ماركسيستها بتوپيد و "زيربنای اقتصادی" و "مناسبات توليدی" ... را برای در سايه نگاه داشتن بحث اصلی عنوان كنيد ، ديگر قديمی شده است ، برای بيان حرف اصلی تان ، راههای ديگری بجوييد.

از سوی ديگر ، شما ادعا می كنيد كه شاه می خواسته تجدد را به مردم ايران تحميل كند و نتوانسته . من می گويم شاه تجدد را بازی می كرده و نهايت دركش از تجدد ، كلاه گيس بلوند و مژه ی مصنوعی و پيپ و پاپيون وكاباره شكوفه نو بوده است . اينها مظاهر تجدد نيست ، قربان ، همانطور كه تجدد بر پايه ی سنت شما نيز تجدد نيست و اين دو نگرش ، دو روی يك سكه اند.

ب) شما با مقداری فحاشی مدرن به زنان بقول خودتان "باصطلاح متجدد" ، كه متاسفانه بايد بگويم در حد غر زدنهای گپهای جمعی مردانه در هنگام ورق بازی است و بهيچوجه شايسته ی شكل ديالوگ جويی كه برای بحث خود گزيده ايد ، نيست می فرماييد :" ... زنان باصطلاح متجدد ما واجد خود پسنديها و حق پنداريهای بيمارگونه ای هستند كه از التقاطی دلبخواهانه ميان عناصر تساوی طلبانه ی مدرنيته و برخورداری از حقوق تكفل و نفقه در چارچوب عرف و تقسيم كار جنسی ناشی می شود . آنان اگر فاقد كار و اشتغالند و در عوض ، امور خانه را رتق و فتق می كنند ، انتظار دارند مردشان در خانه داری و پرورش بچه ها سهم برابر بعهده گيرد و اگر شاغلند و حقوق بگير ، انتظار دارند مردشان همچنان عهده دار پرداخت هزينه های زندگی باشد ..."و در ادامه می گوييد كه "اين يك بام و دو هوايی" نتيجه ی تلفيق دلبخواهی آنان از سنت و مدرنيته است و نتيجه ی آن فروپاشی خانواده های اين گونه زنان است .

قربان ، با توجه به قوانين موجود نوشته و نانوشته ، چند درصد از زنان ما امكان اين را دارند كه انتظاری از بقول شما " مردشان " داشته باشند . شما از كدام زنان حرف می زنيد. شما داريد با زيركی تمام از چند مورد حركت می كنيد ، تا آنها را بعنوان مظاهر مدرنيته ، بی ارزش قلمداد كنيد و در اين راه ناگهان به زبانی متوسل می شويد كه بسياری از آقايان را از هر طيفی ، به همذات پنداری ی دلسوزانه با شخصيت اصلی مرد اين داستان پر سوز و گداز واداريد و مردان را بعنوان قربانيان اصلی اين سناريو معرفی كنيد ...

متاسفم ، برای اين سرزمين متاسفم . متاسفم كه "روشنفكر" جامعه ای كه تاريخش را در پستو نگاه داشتن زن ، تجاوز به او ، شیء دانستن او، ضعيفه دانستن او ، بی ارزش دانستن انديشه ی او ، جنده خواندن او ... رقم زده ، در نگاهش به زن ، با جاهل كلاه مخملی چنين جامعه ای هيچ تفاوتی ندارد . علت به قول شما "از هم پاشيده شدن خانواده ها" اينها نيست كه شما می گوييد ، قربان . بسياری از زنانی كه در جدايی از همسرانشان پيشگام شده اند ، سالها قربانيان خشونت در درون خانواده بوده اند . بخاطر كم بودن نمك غذا و سلام كردن به مرد غريبه و اعتراض به ستمی كه بر آنها روا شده ،كتك خورده اند و تحقير شده اند . بسياری از اينان قربانيان تجاوز روزانه ی شوهرانشان بوده اند . بسيار ی از اين زنان شاهد رابطه ی شوهرانشان بازنان ديگر بوده اند و سالها جرات دم بر آوردن نداشته اند . بسياری از اين زنان ، همسران همان مردانی بوده اند كه می خواسته اند "بشريت" را نجات دهند و در بيرون خانه سنگ آزادی به سينه زده اند و در خانه انتقام بشريت را از زنانشان گرفته اند و پای چشمهايشان را كبود كرده اند . بسياری از اين زنان سالها در خانه زندانی بوده اند و هر قدم آنها توسط همسرانشان كنترل شده و جرات دم بر آوردن نداشته اند . بسياری از اين زنان در اعتراض به تحقيرهای روزانه و لحظه به لحظه ، بارها دست به خودكشی و خودسوزی زده اند ، چون راه ديگر ی نمی دانسته اند . بسياری از اين زنان بمحض اينكه به اجحافی كه بر آنها وارد شده اعتراض كرده اند ، توسط همسرانشان به مرگ تهديد شده اند و بسياری از آنها امروز ديگر در ميان ما نيستند كه سخن بگويند . آيا شما هرگز با تعداد قابل توجهی از اين زنان در مورد علل جدايی آنها حرف زده ايد ؟ من اين كار را كرده ام . من دارم از روی فاكت سخن می گويم و شما از چند مثال در دوست و آشنايتان . گزيدن تنهايی و جدا شدن برای اين زنان ، تن ندادن به زور و جهل است و رسيدن به اين مرحله برای بسياری از اين زنان راهی طولانی بوده ، نه يك تصميم در لحظه و يك روزه . "نه" گفتن به زور ، اولين قدم در راه تجربه ی مفهوم آزادی ست . آری ، اولين قدم و نه پايان راه . قدم بعدی رسيدن به يك خود آگاهی است و تئوريزه كردن اين خود آگاهی، و شايد جنبش زنان ما هنوز به اين مرحله نرسيده باشد . اين زنان ترك نشده اند ، بلكه خود همسرانشان را كه هر يك جمهوری اسلامی كوچكی در خانه بوده اند ، ترك كرده اند . با اين همه فمينيستها برخلاف تصور بسياری از فرصت طلبان ضد زن ، مبلغين فروپاشی خانواده نيستند ، بلكه با شكل موجود خانواده ، كه مرد را در راس و مظهر قدرت و مالك زن می شمرد و زن را تحت تملك مرد و فرزندان را فرمانبرداران دستورهای پدر ، مخالفند . زندگی مشترك تنها در صورتی ممكن است كه دو انسان برابر ، بطور آزادانه يكديگر را بگزينند و از رابطه ی زناشويی ، رابطه ی ارباب و رعيتی نسازند ، كه به حقوق يكديگر احترام بگذارند و اين تنها در صورت در هم ريختن ساختار مردسالارانه ی جوامع و وجود قانونی كه برای انسانها حقوق برابر قائل است ، می تواند ممكن شود. فراموش نكنيد كه فاشيسم هيتلری نيز بر حفظ و نگهداری خانواده به شكل سنتی اش و با همين تقسيم بندی ناعادلانه ، پيوسته اصرار می ورزيد و مرتب در پروپاگاندای سيستماتيزه شده اش و تاكيدش بر حفظ چارچوبهای خانواده ، همين تقسيم بندی كه دوستان اسلامی شما امروزه تبليغ می كنند را مبلغ بود. مهمترين علت اين اصرار اين بود و هست .كه بدون وجود اين ساختار فرمانفرمايی در خانواده ، بسط دادن آن به سطوح ديگر اجتماعی و خلاصه تربيت انسانهايی مطيع ، غير ممكن می نمود .

ج) شما می گوييد " ... اين كه بگوييم زن ستيزی يك ركن حياتی و ناگزير جمهوری اسلامی و جزء لاينفك كاركرد آن است ، به خودی خود يك حرف ميان تهی ست ... چراكه به جای زن در اين حكم می توان كلماتی چون انسان، شادی ، بهار ... گذاشت ..."

من می گويم ، مثل اينكه فراموش كرده ايد كه قوانين اسلامی ، كه از زمان برقرای جمهوری اسلامی وضع شده اند ، زن را نصف انسان می دانند و مرد را تمام آن !!! مگر فراموش كرده ايد كه اين قوانين ، شهادت دو زن را برابر شهادت يك مرد می دانند . پس به جای زن در اين عبارت نمی توان انسان ، شادی يا بهار گذاشت ، چرا كه در برابر اين قوانين حق "شما"ی مرد دو برابر حق "من" زن است . و اگر شما هيچ حقی نداشته باشيد ، من منهای دو ، حق دارم . در اسلام ، زن و مرد برابر نيستند و بقول شما "... زن و مرد با دو نقش و تكليف مختلف خلق شده اند . لذا هر چند ممكن است ترتيبی داده شود كه حقوقشان بهبود يابد ، ولی هرگز اين حقوق مشابه يكديگر نخواهد بود ..." . شما اين نگرش را دمكراتيك می دانيد و مانيفست صادر می فرماييد كه زنان سكولار بايد با اين بينش ،صلح و توافق و حتی اتحاد(!)كنند .

می دانيد چه داريد می گوييد؟ می دانيد كه در آغاز قرن بيست و يكم داريد من و امثال من را به قرون وسطا دعوت می كنيد ؟ من می گويم انسانها از هر جنسی كه باشند ، در وهله ی اول فرد هستند و در فرديت خود محق آزادی ، شما ميگوييد ، بپذير كه اين آزادی برای "تو"ی زن در نظر گرفته نشده و پا از گليم خود درازتر نكن !!!

در پايان ناچارم به شما گوشزد كنم ، آقای پويان، سناريويی كه نوشته ايد ، موفق نيست ، چرا كه نه چفت و بست محكمی دارد و نه ساختاری معقولانه . سالهاست كه سناريوهايی از اين دست و با اين پايانهای خوش هاليوودی از دور خارج شده اند . صداقت ، اولين شرط بيان هر انديشه است و شما در بيان گفته های خود صادق نيستيد. هر واژه ای باری دارد و تاريخچه ای . ما در قبال گفته هايمان مسئوليم . وظيفه ی ما اين نيست كه برای اثبات نظرمان ، به تحريف واژه ها دست بزنيم .

 

 ^

 © 2003 by niloofarbeyzaie@gmx.at

Diese Seite ist Teil eines Framesets [this page is part of a frameset]
LOAD FRAMESET